خرید بک لینک

درباره سایت

madarneveshteha

امکانات وب

خط‌خطی‌های یک دیوانه باز شدن گره طبق معمول خیلی از دفعات قبلی، بعد کلاس استخر صبح، رفتم سمت مدرسه پسرکوچیکه. یا دقیق‌تر: مدرسه‌ای که میخوایم پسرکوچیکه بره!امروز هم مثل پریروز، مدیره دوباره رو دنده‌ی کار راه اندازی بود. گفت پرونده‌شو بدین اتاق بغلی! پریروز که اومده بودم، برای اولین بار یه قدم برداشت: «سند (هه!) یا قولنامه‌ی‌ خونه رو‌ یه کپی بگیر ازش بیار.» قولنامه به خاطر آشنا بودن صابخونه خیلی خودمونی نوشته شده بود... غیر رسمی. به قول خودش ازین الکیا! «خداییش اینجا می‌شینین؟ حضرت عباسی اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: madarneveshteha تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 21:20

خط‌خطی‌های یک دیوانه بازیگری چرا غم و شادی اینقدر به هم نزدیکن...چرا نمیشه یه روز رو که با شادی شروع کار شده، با شادی هم به پایان کار برد؟تازگی‌ها یه کشفی درمورد خودم کردم... یه کشف غم‌انگیز.اینکه من به اندازه کافی خودمو دوست ندارم... نه کافی، که حتی به اندازه‌ لازم!ریشه خیلی از کارایی که می‌کنم، بداخلاقیایی که دارم، که بعدش حال خودمو میگیره هم همینه... اونقدری خودمو نایس نمی‌بینم که طبق اون نایسیت! رفتار کنم... یه آدم نه چندان خوب و به دردبخور می‌بینم، که خب... ازش هر رفتار و کردار بدی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: madarneveshteha تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 21:20

پسرها و پدر رفته‌اند استخر. بعد مدت‌ زیادی‌. گمانم از قبل اینکه همسر سالک بگیرد و بیشتر از یک سال درگیر زخم کمرش شود، نرفته بودند. و من بعد مدت زیادی این ساعت در خانه تنها هستم. سکوت دوست‌داشتنی خانه در شب. می‌خواستم بنشینم سر جمع کردن متن‌ یکی از مصاحبه‌های طولانی‌م. که یکهو با فکر کردن به همین سکوت و خلوت یاد چیزی افتادم... یاد خاطره‌ای از نمی‌دانم دو یا سه سال پیش... شاید جزء آخرین دفعه‌هایی بود که به همین دلیل تنها بودم.‌

برچسب: نویسنده: madarneveshteha تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 21:20

خط‌خطی‌های یک دیوانه از غصه‌ها به گمونم یه جایی نوشته بودمش... که چند وقت پیش رفتم یه نشستی با مسئله معنای ایرانی بودن. نوشته بودم که خیلی فضاش متفاوت بود و من اونجا انگار از مریخ رفته بودم. (شایدم بقیه!) ولی اینو نگفته بودم که اونجا محل کار همسر بود. فضای کار اشتراکی پویتک.دیروز دوباره توی جمعی نشسته بودم که همون جور بود تقریبا. با این تفاوت که این دفعه مثل اون بار نبود که من عضوی از اون جامعه نباشم و فقط یه بار گذری رفته باشم. این بار جمع اولیای مدرسه پسر بود! همون مدرسه که همسر پیدا وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: madarneveshteha تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 21:20

خیلی دلم می‌خوام بیام اینجا و همزمان که گریه می‌کنم یه عالمه بنویسم. از دردسرایی که این روزا توشم و حس تنهایی عمیقی که تجربه می‌کنم.

ولی هیلی خسته‌م... و چشام به زور بازه...

برچسب: نویسنده: madarneveshteha تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 14:51

به خانه برگشتم. بعد از پنج روز سخت که طولانی‌ترین خوابم سه ساعت بود، شش ساعت بیهوش شدم. وقتی بیدار شدم ساق پام تیر می‌کشید‌. درست مثل پایان سه روز پیاده روی اربعین.دلم گرفته. لابد باید خوشحال باشم که کار سخت تمام شده و حالا توی خانه‌ام هستم. ولی من عجیب دلم گرفته‌. حس غروب جمعه دارم وسط هفته. انگار به این چند روز با همه‌ی سختی‌اش حس تعلق داشتم. ولی به اینجا نه...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: madarneveshteha تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 14:51

صفحه بندی