برچسب:
نویسنده: madarneveshteha
برچسب:
نویسنده: madarneveshteha
پسرها و پدر رفتهاند استخر. بعد مدت زیادی. گمانم از قبل اینکه همسر سالک بگیرد و بیشتر از یک سال درگیر زخم کمرش شود، نرفته بودند. و من بعد مدت زیادی این ساعت در خانه تنها هستم. سکوت دوستداشتنی خانه در شب. میخواستم بنشینم سر جمع کردن متن یکی از مصاحبههای طولانیم. که یکهو با فکر کردن به همین سکوت و خلوت یاد چیزی افتادم... یاد خاطرهای از نمیدانم دو یا سه سال پیش... شاید جزء آخرین دفعههایی بود که به همین دلیل تنها بودم.
برچسب:
نویسنده: madarneveshteha
برچسب:
نویسنده: madarneveshteha


خیلی دلم میخوام بیام اینجا و همزمان که گریه میکنم یه عالمه بنویسم. از دردسرایی که این روزا توشم و حس تنهایی عمیقی که تجربه میکنم.
ولی هیلی خستهم... و چشام به زور بازه...
برچسب:
نویسنده: madarneveshteha
به خانه برگشتم. بعد از پنج روز سخت که طولانیترین خوابم سه ساعت بود، شش ساعت بیهوش شدم. وقتی بیدار شدم ساق پام تیر میکشید. درست مثل پایان سه روز پیاده روی اربعین.دلم گرفته. لابد باید خوشحال باشم که کار سخت تمام شده و حالا توی خانهام هستم. ولی من عجیب دلم گرفته. حس غروب جمعه دارم وسط هفته. انگار به این چند روز با همهی سختیاش حس تعلق داشتم. ولی به اینجا نه...
برچسب:
نویسنده: madarneveshteha