باز شدن گره
-
تاریخ: 1405/6/8 ساعت: 21:20
خطخطیهای یک دیوانه باز شدن گره طبق معمول خیلی از دفعات قبلی، بعد کلاس استخر صبح، رفتم سمت مدرسه پسرکوچیکه. یا دقیقتر: مدرسهای که میخوایم پسرکوچیکه بره!امروز هم مثل پریروز، مدیره دوباره رو دندهی کار راه اندازی بود. گفت پروندهشو بدین اتاق بغلی! پریروز که اومده بودم، برای اولین بار یه قدم برداشت:...
بازیگری
-
تاریخ: 1405/6/8 ساعت: 21:20
خطخطیهای یک دیوانه بازیگری چرا غم و شادی اینقدر به هم نزدیکن...چرا نمیشه یه روز رو که با شادی شروع کار شده، با شادی هم به پایان کار برد؟تازگیها یه کشفی درمورد خودم کردم... یه کشف غمانگیز.اینکه من به اندازه کافی خودمو دوست ندارم... نه کافی، که حتی به اندازه لازم!ریشه خیلی از کارایی که میکنم، بد...
خاطره
-
تاریخ: 1405/6/8 ساعت: 21:20
پسرها و پدر رفتهاند استخر. بعد مدت زیادی. گمانم از قبل اینکه همسر سالک بگیرد و بیشتر از یک سال درگیر زخم کمرش شود، نرفته بودند. و من بعد مدت زیادی این ساعت در خانه تنها هستم. سکوت دوستداشتنی خانه در شب. میخواستم بنشینم سر جمع کردن متن یکی از مصاحبههای طولانیم. که یکهو با فکر کردن به همین سکو...
از غصهها
-
تاریخ: 1405/6/8 ساعت: 21:20
خطخطیهای یک دیوانه از غصهها به گمونم یه جایی نوشته بودمش... که چند وقت پیش رفتم یه نشستی با مسئله معنای ایرانی بودن. نوشته بودم که خیلی فضاش متفاوت بود و من اونجا انگار از مریخ رفته بودم. (شایدم بقیه!) ولی اینو نگفته بودم که اونجا محل کار همسر بود. فضای کار اشتراکی پویتک.دیروز دوباره توی جمعی نشس...
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 14:51
خیلی دلم میخوام بیام اینجا و همزمان که گریه میکنم یه عالمه بنویسم. از دردسرایی که این روزا توشم و حس تنهایی عمیقی که تجربه میکنم. ولی هیلی خستهم... و چشام به زور بازه...
بازگشت
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 14:51
به خانه برگشتم. بعد از پنج روز سخت که طولانیترین خوابم سه ساعت بود، شش ساعت بیهوش شدم. وقتی بیدار شدم ساق پام تیر میکشید. درست مثل پایان سه روز پیاده روی اربعین.دلم گرفته. لابد باید خوشحال باشم که کار سخت تمام شده و حالا توی خانهام هستم. ولی من عجیب دلم گرفته. حس غروب جمعه دارم وسط هفته. انگار ...