پسرها و پدر رفتهاند استخر. بعد مدت زیادی. گمانم از قبل اینکه همسر سالک بگیرد و بیشتر از یک سال درگیر زخم کمرش شود، نرفته بودند. و من بعد مدت زیادی این ساعت در خانه تنها هستم. سکوت دوستداشتنی خانه در شب. میخواستم بنشینم سر جمع کردن متن یکی از مصاحبههای طولانیم. که یکهو با فکر کردن به همین سکوت و خلوت یاد چیزی افتادم... یاد خاطرهای از نمیدانم دو یا سه سال پیش... شاید جزء آخرین دفعههایی بود که به همین دلیل تنها بودم.
برچسب:
نویسنده: madarneveshteha