به گمونم یه جایی نوشته بودمش... که چند وقت پیش رفتم یه نشستی با مسئله معنای ایرانی بودن. نوشته بودم که خیلی فضاش متفاوت بود و من اونجا انگار از مریخ رفته بودم. (شایدم بقیه!) ولی اینو نگفته بودم که اونجا محل کار همسر بود. فضای کار اشتراکی پویتک.
دیروز دوباره توی جمعی نشسته بودم که همون جور بود تقریبا. با این تفاوت که این دفعه مثل اون بار نبود که من عضوی از اون جامعه نباشم و فقط یه بار گذری رفته باشم. این بار جمع اولیای مدرسه پسر بود! همون مدرسه که همسر پیدا و انتخاب کرده بود و قبلا نوشته بودم که فضای فرهنگیشو دوست نداشتم. و خب... پسر سمپاد قبول نشد. (به قول همکار پارسالم الان دیگه تیزهوشان نیست تیزکوشانه. و درمورد پسر، دریغ از اندکی کوشش.) و با رد شدن باقی گزینهها از سمت همسر نهایتا همین انتخاب شد.
دیروز رفتیم اولین جلسه اولیا. برای رضای خدا یه نفر هم نبود که حجاب داشته باشه. منظورم چادر و عبا و روسری گیره زده و اینا نیستاا! همین پوشش معمول کف جامعه حتی... یه تونیک و شلوار و شال معمولی. چرا... ناشکری نکنم یه چند نفری در این حد بودن. ولی من که با روسری و لباس بلند نشسته بودم تنها مریخی جمع بودم. بماند که تعداد زیادی میتونستن بعد جلسه مستقیم برن عروسی.
و من از دیروز عصر هنوز سمش تو مغزمه. سم اینکه بچه رو توی این سن که قراره کمکم خودشو پیدا کنه فرستادیم تو جامعهای که خدایی حتی ماکتی از جامه واقعی بیرون هم نیست! چون همسر خیلی مصره که مدرسههای اصطلاحا مذهبی آکواریومن و واقعیت بیرونی جامعه نیستن. که خب بله منم قبول دارم. ولی آیا این یکی هست؟؟ به خدا که نه...
حالا تازه این که خانوادهها اینجا اغلب یه مدل دیگهن رو میشه یه جوری هضم کرد (ایشالا!) ولی ترس من ازینه که فضای غالب معلما و کادر و کلا هرکی که میتونه مخ بچه رو کار بگیره! هم همین باشه. و نرم نرم چیزایی رو به خوردش بدن که ضد ارزش باشه...
راستی ضد ارزش چی؟ خانواده؟ کدوم خانواده؟؟ اصن ما ارزش واحدی تو خانواده داریم...؟
همه درد و ناراحتی من از همینه که نداریم...
و این نداشتنه احتمالا خیلی فضا رو آماده میکنه برای ورود نگاها و نظرات مختلف و حتی متضاد...
گاهی حس میکنم وسط یه گردابم. و اونقدرم روحیه جنگنده ندارم که کاری برای نجاتم کنم. میخوام وسط گرداب بشینم به گریه...
برچسب:
نویسنده: madarneveshteha