چرا غم و شادی اینقدر به هم نزدیکن...
چرا نمیشه یه روز رو که با شادی شروع کار شده، با شادی هم به پایان کار برد؟
تازگیها یه کشفی درمورد خودم کردم... یه کشف غمانگیز.
اینکه من به اندازه کافی خودمو دوست ندارم... نه کافی، که حتی به اندازه لازم!
ریشه خیلی از کارایی که میکنم، بداخلاقیایی که دارم، که بعدش حال خودمو میگیره هم همینه... اونقدری خودمو نایس نمیبینم که طبق اون نایسیت! رفتار کنم... یه آدم نه چندان خوب و به دردبخور میبینم، که خب... ازش هر رفتار و کردار بدی بعید نیست...
و اینم فهمیدم فقط وقتی میرم توی یه نقش، نقشی که ازش انتظار خوب بودن دارم، اونوقته که واقعاً خوبم! مثلا نقش معلم بودن. خیلی وقته که فهمیدم معلم خوب بودن یه جور بازیگریه. اگه زیادی خودت باشی، احتمالا موفق نخواهی بود. و محبوب هم. یا نقش همکار یا دوست یا هر نقش اجتماعی دیگهای...
کاش میتونستم بازیگری رو تعمیم بدم.
گمونم اینجوریه که آدمای خوب، آدمای خوشاخلاق، همسرها و مادرهای ایدهآل، خوب تونستن اون نقشِ خوب بازی کردن رو توی خودشون نهادینه کنن... یه چیزی شبیه رسیدن از عمل به اعتقاد میمونه! انقدر کاری رو تکرار کنی، که وجودت بهش ایمان پیدا کنه، باهاش یکی بشه.
انقدر توی نقش مادر خوب، همسر خوب، معلم خوب، فرو بری که این حالت حتی اگه نقابه بچسبه بهت و دیگه نتونی ازش جدا بشی...
.
کاش میتونستم. باید بتونم. اوضاع خوبی ندارم. مخصوصا تو نقش مادری!
.
نظرت؟
برچسب:
نویسنده: madarneveshteha